هشت ماهه ها می ميرند؟!

                                                                

 ۱۹ سال قبل گفت : هشت ماهه ها می ميرند!!!

اما ... من هنوز زنده ام...و مثل يک پيش بينی درست از آب در نيامده در هوا معلقم .

بله من هنوز زنده ام ...آينه اين را اثبات می کند ٫ و لکه ی بخار نفس هايم که روی شيشه برق می زند.

من هنوز زنده ام و بی وقفه و ثابت تکه های معلق هوا را می بلعم ...

آه! ای دکتر مغموم تو را آن به که لب فرو بسته باشی ! من در کشاکش جدال زندگی هنوز دارم با بودن دست و پنجه نرم می کنم ...

هر چند که هميشه حس آن خط ممتد را ندارم که در بی نهايت تکرار ميشود ...بی شک اما من هنوز زنده ام !!!

هرچند که ديگر با گربه ها و مرغ ها حرف نمی زنم هرچند که خيلی وقت است که روی شاخه های يک درخت ننشسته ام و پاهايم را در رود خانه نشسته ام و پوسيده شدن را تجربه کرده ام ...

اما من ...همچنان زنده ام ...زيرا که می دانم ...((بايد ٫بايد٫بايد٫ديوارنه وار دوست داشت!))

دوست داشت ... مثل وجود که درد را مثل سکوت که حرف را مثل هبوط که عرش را ...

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آذر ،۱۳۸٥


پری هستم يک مسافر

چقدر چيز بايد ترک کنم .... وبلاگ نويسی ...پوچ گرايی... کتاب غير درسی ...طراحی...فکر کردن به عشق ...يا کلا اصلا فکر کردن...خب آخه می دونين آدم واسه اينکه يه آدم درست حسابی بشه بايد از خيلی چيزا بگذره حالا مهم نيست اون يکی فکر کردن باشه يا نه اصلا مهم نيست که فکر کردن انسانيت رو هم اثبات می کنه حالا يکی دو روز از انسانيت استعفا دادن باعث نمی شه که انسانيت رو فراموش بشه

.... اينا رو هی به خودم ميگم مخصوصا مورد آخر رو ... هی ميگم فکر نکن فکر نکن ... اما فکر مياد دور گلومو می گيره و هی فشار می ده هی فشار می ده .... اصلا نمی ذاره  که بهش فکر نکنم ...

خلاصه اين که با اين همه اعتيادی که من دارم که متاسفانه يکی دو تا هم نيست بايد شروع کنم به ترک کردن ...

اولين ترکم هم همين وبلاگ نويسيه ... تا ۵ مهر روزی يدونه رو بايد ترک کنم

فقط می خوام روزای مهم و خاص آپ کنم ...هرچند که آپ کردن من چيزی رو تغيير نمی ده ...وهمه چيز سير عادی و تکراری خودش رو طی می کنه ...

خلاصه اين که پری هستم يک مسافر دعا کنين بدون درد ترک کنم !

پ.ن: خيلی دوستتون دارم

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥


 

در انحنای تنم

می پيچد آن عصيان عقيم شده

((معشوق من کجاست ؟)۹

اين شعر را از درون خود سروده ام

در زير طاق يک چهار ديواری

تا لحظه های انتحار را

در کنار دست هايم مدفون کنم

ای انسان انسان انسان

در من بتاب

چون نقطه ی روشنی

در نااميدی آواره ای گم گشته در ميان بازوان سرد شب

در من بجوش

با لحن پر تداوم صدايت

که در عمق سينه ام پژواک ميشود

((معشوق من کجاست ؟))

امشب از خود سر بدر آورده

از بلندای حصار آسمان شب

بر پيکر رهای خود خيره ام

و آن ددو دست آميخته به خواهش

که هوا را از ميان تکه تکه های خلاء می بلعند

با رقص ثابت انگشت هاشان

در اوج نياز پرسان

((معشوق من کجاست ؟))

                                    

 

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥


آخرين نور

چهره ها پرسان/ مردمان سرگردان/می پرسند پی در پی:((شهر ما چرا سرد است ؟/شهر ما چراسالهاست که اسير درد است ؟/))/شهرشان خاموش و خسته و ساکت/در جدار بی رحم ديوارهايش/ فرياد های زخمی و صامت/دست های مردمان بی کار/خو گرفته به سکوت بی رگ حنجره هاشان/بی عار!/در رگهای ميان دست هاشان /بوی آلودهی يک جنايت جاريست/در جدار بو گرفته ی سینه هاشان / جای تپش های يک قلب خاليست/

شهرشان پر از انسان نماهايی/ که در خلوت شب بر سر هر گذرگاهی/ از جنون دام ها گسترده /بی رحم/در پی تکته نان پيرزن های در مانده /بی شرم /.../پيرزنهای در مانده و خسته /در سرود سرد شب/با لبانی بی زبانو چشم های نيمه بسته/به سينه های مردان به عشق آلوده خيانت آموختند/./

دخترک ها آن دخترک های پاک/در دست هاشان سوزن زهر/در کنار يک جنايت تازه/بر لب هاشان آن شرنگ دهر /مردان٫به عشق آلوده/بی خبر از زهر لب هاشان/با لبان سفيد و سرد بی هراس/آرام می خزيدند روی صورتک هاشان /در پی برخورد لب هاشان با آن شرنگ تلخ/رقص مرگ ميکردند!/

کودکان ساده و صميمی و پاک/طناب های دار می ساختند /برگردن مادران٫مادران پست٫مادران خاک/مردمان همچنان پرسان/چهره ها سرگردان / چرا خاليست از برکت دلهامان ؟ /شهر ما چرا سرد است ؟/ شهر ما چرا سال هاست /که اسير درد است؟/

ناگهان ندايی خاست/از ميان اين جمع خاموش/ شخصی از جا بر خاست/در صدايش درد بود/فريادزد فرياد/سکوت بسته ی سينه اش گويی/آزاد شد آزاد/مردمان از رهايی ترسان/از رسوايی اين حقيقت/ چهره هاشان لرزان/.../شنيع و پست گفتند:/سهم او مرگ است ٫مرگ است/بودنش در اين دنيا/ننگ است ننگ است/

***

طنابی از بلند ترين شاخه ی سرو آويزان/پيکری بی جان بر طناب رقصان/چهره ها پرسان/مردمان سرگردان/چرا خاليست از برکت دلهامان ؟/شهر ما چرا سرد است ؟/ شهر ما چرا سال هاست /که اسير درد است ؟/

***

همچنان آخرين بازمانده ی نور/

بر درخت آويزان/

رقصان رقصان/

باد می آمدباد/

باد رهای آزاد/.                                       

                                          

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٥


چرک نويس

پ.ن: لطفا نخونيد .... چون خودم هم نخوندم ببينم چی نوشتم .

 

من آن دو خط ممتد سکوت را رها نمی کردم .... همان هايی که قاون دو خط موازی را در بی نهايت ميشکستند ....رها نمی کردم ....تابوت خونی اعتماد که از جلوی نگاه رد شد از تابوت که خونچکيد نگاه که اسمان خيره شد .... من آن کتاب مقدس را بستم و به صدای راديو گوش دادم ....

از رايو که صدا آمد دو ميليون انسان را که کشت من سعی کردم که بشمارمشان ...

و با سخاوتمندی تمام به هر کدام يک ثانيه وقت دادم.... و او به ديوانگی من شهادت داد ....چرا ؟ چون وقت نبود ديگر برای هيچ چيز وقت نبود.

و نور شمع بر من رقصيد که شايد مرا به نياکان پيوندی دهد اما ... لبهای سفيد را گاز ميزدم که شايد خون را در رگ های چروکيده اش بدوانم ....اما بی فايده بود نه نور افاقه می کرد و نه خشونت ....

و من با حماقت تمام فکر می کردم حق دارم که زنده باشم !!!!!!!!و تمام سهم يک زنده از بودنش فقط همين است ... يک تصور !!!!!

اگر روی تن جنازه ها را باکاترخط بکشندخون بيرون نمی زند واين است قانون جنازه بودن

شاملو جنازه شد فروغ جنازه شد و خيلی ها از جله خيلی ها جنازه است ....

باد ميايد ميرقصد و با خود بوی جنازه های متعهدی را مياورد که حق جنازه بودن خود را عطا کرده اند ......

 

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥


۱۰۰درصد تخفيف!

منشی دکتر را به خاطر چشم هايش استخدام کرده اند

((همه))اين را می دانند .... مطمئن باشيد منشی دکتر را به خاطر چشم هايش استخدام کرده اند

که شايد در نورپراکنی سبز آبی چشم هايش انسانيتش هم اثبات شود !!!!

منشی دکتر را به خاطر چشم هايش و به خاطر لبهايش و چال روی گونه هايش استخدام کرده اند !

چه منشی صاحب افتخاری ! يا نه اصلا چه انتخاب صاحب افتخاری ...!

شايد آن روز فکر کرد که لباس شده در حراجی بزرگ با اتيکت هايی که رويش ياد آوری می کند :((۱۰۰درصد تخفيف !))

۱۰۰ درصد تخفيف برای توهين به انسانيت !!!!!!

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥


يک دقيقه سکوت!

 به احترام شاملو يک دقيقه فريادی از سکوت !

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥


کلمه...

 

 بی آبرو تر از هميشه ... وارونه وار ... کلمه سکوت کرد !...

کلمه شيطان شياطين شيطانی شد ... و چون عجوزه ای پير با وردی بی ثبات ... در قالب زيبا رويی فرشته خو  سيب سرخ زهر آلودی را به ما خوراند ...((مفاهيم))را به دندان گرفت و دريد ...

تا جايی که مقدس ترين کلمات به شرير ترينشان مبدل گشت !

کلمه به خون آغشته شد ... و ما ؟؟؟؟

بی تفاوت و حرمت شکن حدود کلمه را شکستيم

مسبب کيست ؟

مسبب کسی نيست جز من  تو ما !

مسبب کسی ست که سکوت کرد !!!!

 

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ،۱۳۸٥


ـــــــــــــــــــ

خانم دوبارتوی خودش خم می شود...لخته های خون ميان رگ هايش...آرام آرام سرعتش کم می شود

- خانم آهای خانم....

‌«خانم»دوباره توی سرش گيج می رود...زانوهای لاغراستخوانی اش....بازهم به سوی هيچ می رود

ـ خانم به خاطرخداخانم...

خانم ميان خدايان ايستاده است...اماخدارادرون خودش يافته است...

ـ خانم دردهای من خانم....

برخلاف چرخش بی امان سرش...خانم سه باردورخودمی چرخد...درپناه دست های خاکی اش خانم سه بار وحشيانه می خندد!!!

ـ خانم دست های خالی ام را...خانم!

خانم مچاله می شودبه روی زمين...به سبک کرم های سابقه دار...چسبيده می شودبه تن سرد زمين...خانم درون خودش راجيغ می کشد...سينه اش سردی خاک رامی چشد

ـ خانم چه طورمی توان خانم؟

خانم به روی خاک نفس می زند...آخرين ذرات زنده بودن را...بادازروی تنش پس می زند...

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥


بالاخره يک روز...

 

باز هم عصيان ديگری

برلب  لب های من جايی نشست

دست های لاغر بيکار من

از ميان قلب من بندی گسست                      

آن صدای بی صدای گنگ لبهايم کنون

باز از درون

آواره و ديوانه وار

                 جام سکوتی را شکست

***

می خواستم چون باد باشم

                             فرياد باشم

در کنار واژه ها آزاد باشم

اما ...

از هزارن کرانه دست آمد

ازچهارسوی اين جهان دنی

واژه وزنجيرهای پست آمد

آن دو چشم پران آزاده ام را

دست های کثيف جهل پوشاندند

سرخی لبان آتشين پيکرم را

اسم مستعار و قفل ((حيا)) دادند

درسکوت  ساکت سينه ام

دردهابسيارجاداردهنوز

 که می شکند بالاخره

قفل لب هايم رايک روز!!!

پ ن :برای اکرم که بايد در آشپزخانه بپوسد و با برنج ها ی آبکش شده دم بکشد !!!!

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥


گل !

اين وبلاگ به خاطر دل نازک عمو جغده تا اطلاع ثانوی پر از گل و بلبل می باشد!

(لطفا تعجب نفرماييد.)

پ.ن:عکس بلبل نذاشتم تا تجسم فضايی تون بره بالا !!!!

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥


اشارتی

بيش از تو

صورتگران بسيار

از آميزه ی برگ ها

                         آهوان بر آوردند٫

يا در خطوط کوهپايه ای

                            رمه يی

که شبان اش در کج وکوج ابرو ستيغ کوه

                                                   نهان است٫

يا به سيری و ساده گی

درجنگل پر نگار مه آلود

گوزنی را گرسنه

که ماغ می کشد.

تو خطوط شباهت را تصوير کن:

آه و آهن و آهک زنده

درد و دروغ و درد را. ـ

که خاموشی

                 تقوای ما نيست

*سکوت آب

می تواند خشکی باشد و فرياد عطش٫

سکوت گندم

می تواند گرسنگی باشد و غريو پيروز مند قحط٫

همچنان که سکوت آفتاب

                                 ظلمات است ـ

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست :

غريو را

تصوير کن!

عصر مرا

در منحنی تازيانه به نيش خط رنج٫

هم سايه ی مرا

بيگانه با اميد و خدا٫

و حرمت ما را

که به دينار و درم برکشیده اند و فروخته

*

تمامی الفاظ جهان را در اختيار داشتيم و

آن نگفتيم

               که به کار آيد

چرا که تنها يک سخن

                            يک سخن در ميانه :

ـآزادی!

ما نگفتيم

تو تصويرش کن ! 

 

                                                  شاملو

 

 

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥


در پياده رو خون می چکد ...

باز هم روحی خودش را نثار خط سرخی بر مچ دست هايش کرد ....

باز هم روحی در تشنج مرگ آلود جسمش لرزيد و يک لحظه فقط يک لحظه سکوت کرد ....

عجب !!! کسی چه می داند؟؟ ... وقتی که مردشمعدانی ها بدرقه اش نميکردند ... وقتی که می مرد بی شک در پياده خون ميچکيد .... و مردم بخار های خون را با آن مزه ی شورو گرفته می مکيدند بنا بر عادت .....

نسل ما جهنم را رونق می بخشد .... و با تيغ و خون و قرص و ارتفاع نزديکی  شديدی دارد .... واين فقط برای کسانی سخت است که طناب عادت را بر گردن تحمل نميکنند...

مهم نيست !!!! برای روح تازه به جهنم وارد شده دعا کنيد لطفا ..... 

 

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥


گويی از اين عالم دورم!!!

ـ مال خودم ؟؟؟                ـ مال خودت ...اما به يه شرط ...با هم دوس بشیم ؟؟؟؟(سرش رو انداخت پايين ٫لپای نازش سرخ شد)ـ آراز نازم ٫با هم دوس بشيم ؟(سرش تکون داد يعنی آره ...)

***

(صدای زنگ تلفن )ـالو ...الو ... بابا تويی ؟چی ؟ ماشين رو بيارم تو ؟ نه بلد نيستم ! ... مگه امشب نميايی ؟؟؟...چی شده ؟ تصادف ؟کجا ؟... شيوا ؟...با کی می ری ؟ با ياشار و ...؟ آراز چه طوره ؟؟؟ ... چی شده ؟؟؟ گفتی آراز چی شده؟؟؟

***

دوباره توی صورتم می خنده ...خنده هاش به من اميد زنده بودن رو می ده ... صاف و صاف و صاف ... می خنده ... با فاصله های بين دندان ها کوچيکش ...می خنده ...و لپ های نازش لبهای منو به يه بوس کوچولو تشويق می کنه ...

***

الو ؟... (صدای اشک ) ...شکوه جان تويی ؟؟؟تنهايی ؟ ...گريه نکن ... شايد حقيقت نداشته باشه ... آروم باش .. آروم ...اگه تنهايی امشب بيا اينجا ... تو هم می خوای بری ؟؟؟...شيوا نمی دونه ؟ باشه به کسی نميگم ...

***

و من صدای روح آراز را می شنوم که در اوج آسمان با صدای کودکانه اش عمق قلب ها راميشکافد و ترانه ی مورد علاقه اش رامی خواند ...:((امشب در سر شوری دارم ....گويی از اين عالم دورم ...امشب در دل نوری دارم ... باز امشب در اوج آسمانم ...))

*شايد حقيقت نداشته باشه ؟!!!!

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥


پری دور مانده از دريا

ثانيه مثل کفن بر پوست من

عاری از هر گونه تن جان می دهم

باز هم او مرا نشنيده است

تا ابد نشنيده می مانم به جا

 

در حجاب ثابت ساعت ها

بر تنم خنده کنان می چرخد

خنجر بارور عقربه ها

تکه تکه .... قطعه قطعه

باز هم ؟

 يک پری دور مانده از دريا ....

  
نویسنده : پری دورازدریا ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥